تبليغاتX
WILLKOMMEN BEI LOOK JAGUAR WEBLOG
 

به درگاه الهی ! سپاس میگذارم و به فرمان او سر تسلیم و رضا فرود می آورم ، جان من گواهی می دهد

که پروردگار متعال ، روزی روزی خواران را بر هندسه عدالت قسمت فرموده و مصالح زندگانی بندگانش را

در این قسمت ، رعایت داشته است .


ای خدای بزرگ ! به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و چشمان مرا به توانگری و دارایی دیگران با

حسرت مگشای و قلب مرا در آرزوی ثروت و مکنت به فتنه میفکن و همچنان ارباب ثروت و مکنت را نیز از

فتنه ثروت و مکنت ایمن دار تا به مال دنیا مغرور نشوند و از زخارف دنیا فریب نخورند .

پروردگار من ! روا مدار که به دنیای دنیا داران رشک برم و حسودانه به زر و زیور آنان نگرم و در رنج رشک و

حسد از فرمان مطاع و مقدس تو سر بپیچم و تو را ای آفریدگار عزیز و عظیم ! فراموش کنم .

پروردگارا ! به روان محمود محمد و آل محمد رحمت فرست و چنان کن که با خرسندی و خشنودی ، تقدیر

تو را بپذیرم و به قسمت و نصیب خویش رضا دهم . چنان کن که قلب من آسوده و خاطرم آرام و سینه ام

گشوده باشد تا احکام اعلای تو را امتثال آورم و به انجام وضایف خویش مشتاقانه بر خیزم . چنان کن که

بنیاد توکل در نهاد من تحکیم شود و توفیقی عنایت فرمای که به حکومت تقدیر صمیمانه ایمان اورم ، تا

ایمان آورم و اعتراف کنم که قضای تو ، همواره با مصلحت من مقرون است و آنچه تو از تلخ و شیرین و

گوارا و ناگوار به کامم ریزی ، خیر من خواهی و به صلاح و صواب من تقدیر فرمایی .

پروردگار من ! آن کسان که خودپرست و خود بین باشند ، به لطف تو پی نبرند و منع تو را در همه جا

حرمان پندارند . این قوم ندانند که منع و قبول تو هر دو عین لطف است ؛ زیرا با مصلحت آنان و خیر جویی

تو قرین  است.

پروردگار من ! از تو همی خواهم که شکر مرا در مقام حرمان و منع بر شکر من در مقام کامرانی و پیروزی

بیفزایی و توفیقم دهی که به روزگار بی نوایی و مستمندی بیش از همیشه سپاس تو بگذارم و شکر تو

به جای آورم .

پروردگارا ! مرا از اندیشه نا به هنجار باز دار و مگذار مردم تهیدست را خوار و ضعیف بشمارم و بر دنیا داران

به عنوان دنیا داری فضیلتی بیندیشم ؛ زیرا فضیلت و شرف ، ویژه قومی است که به طاعت تو بر خواسته

ـ اند  و شرف طاعت و فضیلت عبادت یافته اند . عزیز آن کس باشد که به درگاه تو پیشانی مذلت بر خاک

ـ نهد و خویشتن را در مقام بندگی ذلیل و پست انگارد .

همچنان به روان پاک محمد و آل محمد رحمت فرست و به ما ثروتی عطا فرمای که هرگز کاهش نپذیرد و

به نیستی نگراید و عزت و حرمتی بخش که همواره بر جای بماند و فنا نگیرد .سلطنت ابدی به ما عنایت

کن ؛ زیرا تو خداوند یکتا و یگانه مایی ؛ خداوندی که بی شریک و نظیر است ؛ خداوندی که نه از کس

زاییده شده  و نه کسی را زاییده و نه در ماسوای او همسر و همتایی شایسته او است .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3:45  توسط m.mehraien | 

هفت بار روح خود را تحقیر کردم:

اولین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلند مرتبگی خود را فروتن نشان می داد.

دومین بار آن هنگام که در مقابل فلج ها می لنگید.

سومین مرتبه ان زمان که در انتخاب خویش بین اسان و سخت آسان را بر می گزید.

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد و به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.

پنجمین بار آن گاه که به دلیل ضعف و ناتوانی [ از کاری ] سرباز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست.

ششمین بار زمانی که چهره ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره یکی از نقابهای خودش می باشد.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 15:16  توسط m.mehraien | 
 

دوست من آنچه می نمایم نیستم آن چه هست لباسی است که به تن میکنم. لباسی که بافته شده تا مرا از سوالات تو و تو را از کوتاهی و اهمال من محافظت کند.

دوست من آن ((من)) دیگرم در خانه ای از سکوت زندگی میکند و همان جا برای همیشه باقی خواهد ماند غیر قابل درک و دست نیافتنی.

نه نمی خواهم آن چه میگویم باور کنی و نه آن چه انجام میدهم اعتماد چرا که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا و رفتار من نیز الا آرزوهای تو در عمل.

وقتی می گویی : (( باد از سوی غرب می وزد)) من میگویم :(( آری از سوی غرب می وزد)) چون نمی خواهم بدانی فکر من به باد نیست که به دریا ست .

تو نمیتوانی اندیشه دریایی مرا بفهمی و من نیز نمی خواهم تو آن را دریابی. من در آن دریا تنها خواهم بود.

دوست من وقتی تو با روز هستی من با شب هستم و حتی آن هنگام نیز از صلاه ظهر سخن میگویم که بر فراز تپه ها می رقصند و از سایه ارغوانی که تمامی دره را طی می کند چرا که تو آوازه شبانه مرا نمی شنوی و بالهای پرواز مرا در برابر ستارگان نمی بینی و من لحظه ای نمی خواهم که تو آنها را بشنوی و یا ببینی. من با شب تنها خواهم بود.

وقتی تو به بهشت جاوید صعود می کنی من به جهنم فرود می آیم. آن هنگام تو از آن سوی خلیج گذر ناپذیر مرا می گویی : (( رفیق همراهم و همدمم ))

و من نیز تو را پاسخ خواهم داد : (( همدم من رفیق همراهم )). چرا که نمی خواهم تو جهنمم را ببینی.

شعله دیدگان تو را خواهد سوخت و دود تلخ بینی تو را پر خواهد کرد. و من آن مقدار دوزخم را دوست دارم که نمی خواهم آن را ببینی. من در جهنم تنها خواهم بود.

تو حقیقت زیبایی و راستی را دوست داری ومن بخاطر تو می گویم که دوست داشتن اینها خوب و پسندیده است .

اما در دل به عشق تو می خندم. با این حال نمی خواهم خنده ام را ببینی . من در خندیدن تنها خواهم بود.

دوست من تو خوب هشیار و فرزانه ای نه تو کامل هستی و من همچنان عاقلانه و هوشیارانه با تو سخن می گویم .

واکنون من دیوانه هستم . اما دیوانگی ام را می پوشا نم . من در دیوانگی تنها خواهم بود.

دوست من تو دوست من نیستی اما چگونه می توانم به تو بفهمانم ؟ راه من راه تو نیست

هنوز با هم قدم میزنیم دست در دست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 7:0  توسط m.mehraien | 
 

روزی به مترسکی گفتم :

(( تو باید از ایستادن در این مزرعه خسته شده باشی ؟))

و او گفت :

(( در ترساندن لذتی عمیق و به یاد ماندنی است که هرگز از آن خسته نمی شوم .))

پس از کمی تامل گفتم:

(( شاید اما من به لذت آن پی نبرده ام ))

او گفت :

(( تنها کسانی به آن پی می برند که با حصیر و کاه پر شده باشند. ))

در حالی که نمی دانستم مرا می ستاید یا تحقیر می کند او را ترک گفتم .

از زمانی که مترسک حقیقتی فیلسوفانه را بیان کرد یک سال گذشت.

هنکامی که دوباره از کنارش عبور میکردم دو کلاغ را دیدم که زیر کلاهش لانه می ساختند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:58  توسط m.mehraien | 
 

سلام دوستان:

راستش امروز تصمیم گرفتم یکمی جو  وبلاگ رو عوض کنم و خوب از روز اول هم دوست داشتم که در این

وبلاگ هم برنامه بزارم و هم مطالب گوناگون که هر کسی با هر سلیقه ای بپسنده امیدوارم که بتونم به

هدفی که دارم تا حدودی دست پیدا کنم نظرات شما هر چند هم مخالف باعث دلگرمی من و بهتر شدن

مطالب این وبلاگ میشود امیدوارم شما هم با نظرات خودتون منو در این راه یاری نمایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:31  توسط m.mehraien | 

از من پرسید , چگونه دیوانه شدم. این گونه بود :
روزی , پیش از آن که خدایان بسیاری زاده شوند , از خواب عمیقی بر خاستم و فهمیدم که همه نقابهایم دزدیده شده است - هفت نقابی که در هفت دوره زندگیم به گونه ای بر چهره میزدم
بی هیچ نقابی در خیابانهای شلوغ دویده و فریاد زدم:
(( ! دزدها, دزدها , دزدهای لعنتی ))
مردان و زنان به من میخندیدند و بعضی نیز از وحشت من , به سوی خانه ها یشان میدویدند.
هنگامی که به بازار رسیدم جوانی بر بام خانه ای ایستاده بود و فریاد میزد :
((او دیوانه است))
به بالا نگاهکردم تا او را ببینم خورشید برای اولین بار چهره عریان مرا
بوسه داد و روحم در عشق خورشید شعله ور شد 
[دیگر] نقابهام را نمی خواستم . آنگاه از سر شوق فریاد زدم:

(( درود , درود بر دزدانی که نقاب های مرا دزدیدند.))

این چنین بود که دیوانه شدم.

اینک آزادی و سلامت را در دیوانگی ام یافته ام ; آزادی از تنهایی و سلامت از دانستن, چون ,

آنهایی که ما را می فهمند چیزی را از وجودمان به بندگی و اسارت می برند.

اما نباید از این سلامتی بسیار شادمان و خوشنود باشیم . حتی دزدی در

زندان , از دزدی دیگر بیشتر در سلامت و امنیت است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:9  توسط m.mehraien | 
 

بیچاره مردی که دوستدار یگانه دوشیزه ای بوده و او را یگانه زندگی خویش قرار داده است.

و هر انچه محصول تلاش و زحمتش بوده در اختیار او نهاده حتی از شیره وجود خویش او را سیراب کرده است.

ناگهان در می یابد کسی را که با تلاش شبانه روزی قصد تصرف جان و روحش را داشت در چنگال دیگری افتاده و او نیز از اسرار پنهانی عشق و زیباییهای وجودش وی را لبریز می سازد.

 

بیچاره زنی که از خواب سنگین جوانی بیدار شده خویش را در خانه مردی می یابد که با مال و ثروت و ظواهری  دلفریب او را مورد نوازش و مهربانی بسیار قرار میدهد.

حال انکه هنوز دلش از گرمای زندگی عاشقانه درمان نیافته  و روحش با شراب جاودانی الهی که از چشمان مردی به قلب زنی جاری است سیراب نگردیده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:45  توسط m.mehraien | 
 

سيزده نكته مهم زندگي و عشق از گابريل گارسيا ماركز

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .

دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود .

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:44  توسط m.mehraien | 
 

شكلات

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:43  توسط m.mehraien | 
 

كرم شب تاب

 

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد;نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:42  توسط m.mehraien | 

روزي براي زندگي

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:41  توسط m.mehraien | 
 

روزی پيری فرهیخته ، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است . نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است . شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند .
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟"
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است . تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است . اين ربطي به دخترک ندارد . هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي . بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست .
مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت ، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد .
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:23  توسط m.mehraien | 
 

عشق چست؟

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"

استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين

شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته

باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسيد: "چه آوردی؟"

 و شاگرد با حسرت جواب داد:

"هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"

استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد

پرسيد  که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

"به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.

ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:11  توسط m.mehraien | 
 

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند، هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند، شمعها نیز برای خود داستانی دارند. امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند:

 شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی:
 اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود اين هيچ کس نمی تواند مرا برای هميشه روشن نگه دارد . فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.  سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بين رفت .

دومی گفت : من ايمان هستم ! با اين وجود من هم ناچاراٌ مدتی زيادی روشن نمی مانم . و معلو نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسيم ملايمی بر آن وزيد و شعله اش را خاموش کرد .
 شمع سوم گفت من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهميت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزيدن به نزديکترين کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .

ناگهان ...
 پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را ديد و گفت :
چرا خاموش شده ايد ؟ قرار بود شما تا ابد بمانيد و با گفتن اين جمله شروع کرد به گريه کردن.
سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانيم شمع های ديگر را دوباره روشن کنيم . من اميد هستم !
کودک با چشمهای درخشان شمع اميد را برداشت و شمع های ديگر را روشن کرد .
چه خوب است که شعله اميد هرگز در زندگيتان خاموش نشود .
هر يک از ما می توانيم اميد ، ايمان ، صلح و عشق  را حفظ و نگهداری کنيم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 22:39  توسط m.mehraien | 
 

یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
 بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
 حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
 
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
 وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراقهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. "  آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید ( فیلیپیان4: 13).

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 22:36  توسط m.mehraien | 

 

   زیباترین قلب :

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلب ایست که تا کنون دیده اند . مرد جوان در کما ل افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. فلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه ها یی جایگزین آنها شده بود.اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.                    

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : تو حتما شوخی می کنی…قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت : درست است…قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی…هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانیست که من عشقم را به ا و دا ده ام…من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده ا ند گوشه های دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند …چرا که یاد آور عشق میان دو انسان بوده اند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من ندا ده اند…اینها همین شیار های عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستم که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند…حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.در حالی که اشک ا ز گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.                 

رد جوان به قلبش نگاه کرد …دیگر سالم نبود…اما از همیشه زیباتر بود.

عشق ا ز قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود…… 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3:29  توسط m.mehraien | 
 

داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست.تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت.چند قدم مانده به قله کوه.پایش لیز خورد.و در حالی که به سرعت سقوط میکرد.از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه ای سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط میکرد و در ان لحظات ترس عظیم.همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه سکون برایش چاره نماند جز آن که فریاد بکشد:
خدایا کمکم کن!
ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد:
از من چه میخواهی؟
-ای خدا نجاتم بده!
-واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟
-البته که باور دارم.
-اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن.
یک لحظه سکوت...
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب اویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3:11  توسط m.mehraien | 
 

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان .
مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قویتر می شدم !
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. آین بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است !


+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3:9  توسط m.mehraien | 
 

جای پا:

خوابی دیدم...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم.
بر پهنه اسمان صحنه هایی
از زندگی ام برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.
یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد.
به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم.
فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.
ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگیم فقط یک جفت جای پا وجود داشت.
نمی فهمم چرا هنگامی که در بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم.مرا تنها گذاشتی.
خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم، من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها،فقط یک جفت جای پا دیدی،زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم.


+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3:5  توسط m.mehraien | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
تقدیس بی نهایت حضرت قیومیت را سزاوار است لا غیر ؛ تسبیح بی قصا را جناب کبریا را شایسته است بی شرک . سپاس باد قدوسی را که اویی هر که او را خواند. حاصل از اوست و هر چه شاید که بود از بود او بود. و درود و افرین بر روان خواجه ای باد که پرتوی نور طهارت او بر خافقین بتافت و شعاع شرع او را لمعان بمشارق و مغارب برسید و بر اصحاب و انصار او.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------


تمامی برنامه های درون این وبلاگ به صورت رجیستر شده می باشد. برای باز کردن فایل مورد نظر بعد از دانلود باید پسورد مورد نظر را وارد کرد . برای گرفتن پسورد پس از عضویت در این وبلاگ پسورد مذکور به ایمیل شما فرستاده می شود .

خلاصه آمار سايت
نوشته هاي پيشين
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشيو موضوعي
آنتی اسپای وار آنتی ویروس و فایروال
مدیریت دانلود
بهینه سازی ویندوز و رجیستری
مرورگرهای اینترنتی
نرم افزارهای کاربردی
ابزارهای موبایل
مدیریت ایمیل
game & movie
مبانی ارتباطات کامپیوتری
فایلهای pdf آموزشی
اخبار
اشعار معاصر
ترفندهای ویندوز ، رجیستری ، و یاهو مسنجر
مانی و مانویت
مولتی مدیا
اسکرین سیور
skin for windows
Wallpapers
web design
PROXY SERVER
صادق هدایت
داستانهای کوتاه
Compressor
سخنانی کوتاه از مردان بزرگ
free music midi
ابزار هک
پيوندها
سورس های رایگان برنامه نویسی
abadanparis
(it+internet)
shaparak82 (شاهپرک)
عمو پورنگ
parparvaaz
فقط چاوشی
ashegha.mihanblog
tsgha.blogfa
غزل زندگی
نظر سنجی
دیکشنری آنلاین

جستجو در دیکشنری:

عضویت در وبلاگ





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب